غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

613

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بدهلى شتافته در ديوان سلطان قطب الدين نيز مهمى نتوانست ساخت بنابرآن از آنجا به طرف بداون خراميد و حاكم آنولايت هزبر الدين حسن او را بنوكرى قبول نموده براى سرانجام مهمى باوده فرستاده محمد بختيار در آنديار مال بسيار حاصل كرده اسباب حرب و ادوات طعن و ضرب بهم رسانيد و حدود آن ولايت را تاخته آثار شجاعت و مردانگى ظاهر گردانيد وصيت شجاعت و سخاوت او بر السنه و افواه داير گشته شمهء ازين معنى بعرض قطب الدين ايبك رسيد و جهة او تشريف و خلعت فرستاد و محمد بختيار به آن التفات استظهار تمام پيدا كرده مملكت بهار را از صرصر تاراج مانند باغ و بستان در موسم خزان بىبرك و برگردانيد و غنيمت بسيار بچنك آورده نزد قطب الدين ايبك برد و قطب الدين آيبك او را برتبت تربيت سرافراز ساخته در آن امر بمرتبهء مبالغه فرمود كه امرا و اركان دولت را بر حال محمد بختيار رشك آمده و قاصد جان او گشته بعرض ايبك رسانيدند كه محمد بختيار داعيه دارد كه در نظر پادشاه با فيل جنگ كند و قطب الدين نخست از هلاك محمد انديشيده عاقبت بنابر مبالغهء مقربان به آن امر همداستان شد و فرمود تا فيل سفيد را كه مست گشته بود بميدان آوردند و محمد بختيار بجنك پيل توجه كرده چون نزديك بوى رسيد به قوت هرچه تمامتر گرزى بر خرطومش زد و فيل از آن ضربت مضطرب شده روى بگريز آورد و قطب الدين بتجديد همت بر رعايت محمد بختيار گماشته همدران مجلس از نقد و ملبوس آنمقدار به او بخشيد كه شرح آن بر زبان قلم تيسيرپذير نيست و فرمان فرمود كه هريك از امرا فراخور حال دربارهء محمد بختيار لوازم انعام و احسان بجاى آوردند و محمد بختيار از غايت علو همت هرچه در آن روز به او دادند بر حاضران تقسيم نموده بلكه چيزى ديگر بر آن اضافه فرمود و خلعت پادشاهانه پوشيده سرخ‌روى و دوست كام به منزل خويش بازگشت و بعد از آن بشرقى ولايت بهار لشكر كشيد و مملكت راى لكهمير را « 1 » مسخر گردانيد گفتار در بيان شمه‌اى از مآل حال راى لكهمير و درآوردن محمد بختيار مملكت او را در حيز تسخير مورخان دانش‌پذير بخامهء پاكيزه تحرير بر صحايف اوراق نگاشته‌اند كه در هندوستان بر شرقى ولايت بهار مملكتى است بغايت عريض و بسيط كه دار الملك آن را نوهب گويند و يكى از ملوك هند در آن سرزمين مالك تاج و نگين بود و آن ملك منكوحهء عاقله بافطنت داشت و آنعورت از آن راى حامله گشته ناگاه شوهرش فوت شد و چون ازو فرزندى نماند امرا و اركان دولت تاج پادشاهى را بر شكمش نهاده بدستور معهود

--> ( 1 ) صاحب تاريخ فرشته بجاى راى لكهمير راجه لكهمن نگاشته حرره محمد تقى التسترى